تبليغاتX
پیاده می شوم دنیا نگهدار
دیروز بهم ثابت شد که خدا فراموشم نکرده. بهم ثابت شد که هنوزم توی لحظه لحظه های زندگیم

حضورداره. بهم ثابت شد که اگه برای حل یه مشکل راه حلی به جز شکیبایی وجود نداره و من صبرم

تموم شده و حال و روز خوبی ندارم و به جنگ با خودم و زمین و زمان رو اوردم اگه تو این شرایط به خدا

توکل کنم و فقط از اون کمک بگیرم اون قدر خدا تو دلم جا باز می کنه که دیگه صبر کردن واسم اسون

ترین کار میشه. اون قدری که وقتی دوباره تو شرایطی قرار می گیری که یاداور همه چیزه برات ککتم

نمی گزه . اینجاست که به ادم ثابت میشه وقتی به خدا توکل می کنی و همه چیزو به خودش

می سپاری ارامش واقعی بر قلبت حاکم میشه و اینجاست که تنها حرفی که به خدا می تونی بگی

اینه که بی نهایت دوستت دارم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 16:24  توسط رهگذر | 
همیشه دوست داشتم توی زندگی تو تمام لحظه ها و ثانیه ها امیدوار باشم. چون می دونستم که تنها

چیزی که همیشه می تونه تو زندگی کمکم کنه امیده. اما خیلی سخته که درباره یه مورد به خصوصی

امید داشته باشی اما یه امید الکی. امیدواری همیشه خوبه اما الکی امید داشتن فقط ادمو پیر می کنه.

اخه امید الکی باعث میشه ادم خودشو گول بزنه . اینکه اگه امشب بخوابی و صبح بلندبشی فردا همون

روزیه که همیشه انتظارشو می کشیدی. اینکه اون چیزی که منتظرش بودی فردا اتفاق میفته. اینکه این

ادمی که الان از کنارت رد میشه یه حرف خوشحال کننده بهت میزنه. و خیلی امیدواری های الکی دیگه.

نمی دونم اخر این امید الکی به کجا ختم میشه ولی امید وارم بیش از این مجبور نشم خودمو گول بزنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 16:21  توسط رهگذر | 
وقتی یه مشکلی واسه ادم پیش میاد عاقلانه ترین کار اینه که می گرده و راه حلشو

پیدا می کنه.اما وقتی به یه مشکل بر می خوری که برای حلش دستت به هیچ جا

بند نیست وقتی به یه مشکلی بر می خوری که میشه گفت هیچ راه حلی نداره اون

وقته که دنیا واست تیره و تار میشه. دلت می خواد مشکلت حل بشه اما حتی یه راه

وجود نداره که بخوای بهش فکر کنی اون وقته که احساس می کنی به بن بست

رسیدی. با این مشکلا باید چی کار کرد؟ میگن با این مشکلا باید کنار اومد باید

باهاشون دست و پنجه نرم کرد . میگن خودتو ناراحت نکن اینا دیگه میشن بخشی از

زندگیت. اره میشن بخشی از زندگیم اما به چه قیمت؟

من هنوز سر بن بستم  اما تا رسیدن به ته بن بست راهی نمونده.

اللهم عجل لولیک الفرج.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:9  توسط رهگذر | 
اگه قبل از این که به دنیا بیاید تموم خوب و بد زندگی  / سختی ها و راحتی ها شو /

خوش گذرونیا و روزای بدشو / خنده ها و گریه هاشو بهتون می گفتن کدومو انتخاب

می کردید ؟ مردن یا زندگی کردن؟

خود من زندگی کردن رو دوست دارم اما فکر می کنم مرگ راحت تر باشه. برخلاف

خیلیا از مرگ نمی ترسم اما وقتی فکرشو می کنم که ممکنه یه راست برم جهنم

اون وقت ترجیح میدم زندگی کنم.

میگم مردن راحت تر از زندگی کردنه نه برای اینکه فکر کنید ادمی ام که طاقت یه ذره

سختیه زندگی رو ندارم اتفاقا تحملم زیاده . اما فکر می کنم این همه زندگی کنیم اما

واسه اون روزی که بالاخره یه روزی  میاد و باید حساب پس بدیم کاری نکنیم از همون

اول بمیریم که بهتره. نمی دونم شایدم اشتباه می کنم شما چی میگید؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 13:3  توسط رهگذر | 
خدایا بهم چنان قدرتی بده که وقتی به تو توکل می کنم

به ارامش واقعی برسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:6  توسط رهگذر | 
این جمعه هم مثل همه جمعه های بی کسی گذشت و ما هم چنان بی تاب

رسیدن به توییم. دیشب چشمانم را به این امید روی هم نهادم که فردا تو خواهی

امد.اما چشمانمان هنوز بر در است. چاره ای نیست مثل تمام روزهای قبل یک هفته

دیگر را تنها به شوق دیدارت سپری می کنیم تا تو بیایی. یقین دارم که اگر امید به

وصال تو نبود اکنون زندگی برایم طاقت فرسا می بود.

من نیز همانند یکی هم چون خودم می گویم که می دانم دلیل نیامدنت من هستم.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 20:22  توسط رهگذر | 
وقتی اسم بخشش میاد یه جمله قدیمی تو ذهنمون نقش می بنده که لذتی که

در عفو هست در انتقام نیست.به نظر من بخشیدن کسی که در حقت بدی کرده کار

خیلی سختیه و کلا بخشیدن مناعت طبع می خواد. که امروزه خیلیامون نداریم. ما

 ادما خیلی سخت از خطاها و اشتباهات کوچیک و یا از چشم خودمون بزرگ می

گذریم اما اونی که اون بالا نشسته خیلی راحت از گناها و لغزشای بزرگ بنده هاش

می گذره.این قدرت رو به ما هم داده اما چون بشر خیلی کینه ایه خیلی سخت از

دیگران می گذره و اونا رو می بخشه.

خدایا منو کمک کن تا بتونم ببخشم و دیگرانو کمک کن تا بتونن منو ببخشن. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 15:13  توسط رهگذر | 
وقتی بجه بودم همیشه فکر می کردم اگه یه جیزی از خدا بخوام و دعا کنم خیلی 

زود بهم میده.اما الان فهمیدم که گرفتن یه حاجت از خدا خیلی کار سختیه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 17:2  توسط رهگذر | 
دوباره همون سوال بی جواب چند روزه تو ذهنم تداعی شده. سوالی که از دو سال

پیش تا حالا هنوز برام مطرحه و من جوابشو پیدا نکردم.

دوسال پیش که قسمت شد و رفتم مکه از اون لحظه ای که پامو تو حرم پیامبر

گذاشتم این سوال برام پیش اومد. سوالی که وقتی داشتم طواف واجبمو انجام می

دادم و جز گریه کار دیگه ای نمی کردم از خدا می پرسیدم. اینکه چرا منو لایق این

دونستی که بیام اینجا و روی زمینی پا بذارم که جا پای خیلی از پیامبراست؟ اینکه

چه چیزی در من سرتاپا گناه دیدی که طلبیدی؟ اینکه من واقعا لیاقتش رو نداشتم

 اما به چه بهانه ای منو به اینجا دعوت کردی؟ این سوالیه که هنوزبه جوابش نرسیدم.

اما این چند روزه دوباره این سوال تو ذهنم پیش اومده. ولی فکر می کنم این بار

جوابشو بتونم پیدا کنم.

همون ضامن اهویی که هممون دیوانه وار دوسش داریم این بار ضمانت منو کرده و اگه

خدا بخواد به حرمش دعوتم کرده. من که تا خودمو اونجا نبینم باورم نمیشه . شنیدم

که میگن اگه این اقا ضامنت بشه دیگه همه چی حله. ولی نمی دونم که ضامن من

رو سیاه میشه یا نه؟

دوستای خوبم که همیشه توی بهترین و بدترین شرایط همراهم بودیداگه قسمت شد

و پام رسید به حرمش قول میدم که همتون رو دعا کنم البته اگه لایق باشم.

این پست رو سه روز جلوتر نوشتم که اگه حرفی ـ عریضه ای ـ چیزی دارید بگید تا

بهش برسونم. گرچه بین بچه ها یکی هست که هر وقت ازش خواستیم بره حرم و

برامون دعا کنه این کارو کرده. اما این بار من می خوام از شرمندگیش در بیام و اگه

امام رضا یه گوشه چشمی هم به ما انداخت اون و شما رو دعا کنم.

در ضمن اگه نمی خواید حرفتون رو کسی بخونه میتونید خصوصی ارسال کنید.

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 12:13  توسط رهگذر | 
دیروز جایی رفته بودم که می دونم اکثر کسانی که راهشون به اونجا می افته خواه نا خواه دگرگون

میشن. جایی که ادم احساس می کنه چیزی تو زندگیش کم نداره ولی خیلی طمع داره. جایی که ادم

میفهمه تو زندگیش فقط ناشکری وناسپاسی کرده و تنها کاری که نکرده شکر خداست. به نظرتون اونجا

کجاست که اگه شما هم برید همین حس منو پیدا می کنید؟

بیمارستان یا به قول قدیمیا همون مریض خونه. یکی از اقوام نزدیک ۴ روز بود که بستری بود و من دیروز

به ملاقاتش رفتم.الحمدا... بخیر گذشت و خدا رو شکر امروز مرخص شد. اما دیروز وقتی رسیدم هنوز یه

 ۴۵دقیقه ای به شروع ساعت ملاقات مونده بود .به همین دلیل مجبور شدم انتظار بکشم. من که

عاشق سکوت و تنهایی هستم سکوتی که پشت درای بسته ccu به گوشم میرسید ازارم می داد.

شاید این سکوت رو جای دیگه از بیمارستان حس نکنید .اما همیشه تو قسمت ccu و Icu یه سکوت

سنگینی حاکمه. چون جاهایی هستن که روی تختاشون ادمایی خوابیدن که حالشون خیلی بده یا

 بعضا تو برزخ بین این دنیا و اون دنیا هستن. اره اینایی که میگم شوخی نیست . واقعیته.

همین طور که نشسته بودم با خودم فکر می کردم که چی تو زندگیم کم دارم؟ الحمدا... جهارستون بدنم

سالمه ـ خانواده خوبی دارم و دستمون به دهنمون میرسه . پس چرا اینقدر ناشکرم نه من بلکه

خیلیامون همین شکلیم. خوبه که هرچند وقت یه بار این جور جاها بریم تا بفهمیم که بالاترین نعمت

سلامتیه و  اگه هیچ چیزی تو زندگیمون نداشته باشیم و فقط  سالم باشیم بازم نمی تونیم شکر این

نعمت بزرگ رو به جا بیاریم.

اینو بدونیم الان که با خیال راحت و در کمال ارامش نشستیم پشت کامپیوترمون کسایی هستن که برای

برگشتن به خونشون بی قرارن . اینو بدونیم که وقتی شبا چشامونو راحت روی هم می ذاریم و خواب

هفت پادشاه رو می بینیم کسایی هستن که از درد خوابشون نمیبره. اینو بدونیم اگه یه مهمونی میریم

و در رو برامون باز می کنن کسایی هستن که به خاطر جانداشتن بیمارستانا از این بیمارستان به اون

بیمارستان پاس داده میشن. اینم بدونیم که اگر بخوایم ادم شکرگزاری باشیم باید تموم عمرمونو تو

سجده شکر بمونیم پس حالا که این کارو نمی کنیم لا اقل ناسپاسی هم نکنیم.

خدایا تورا به خاطر تمام داده ها و نداده هایت سپاس می گوییم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 15:3  توسط رهگذر | 
امشب هوای دلمو بدجوری ابری کردن اما انگار این نگاهای پوچ قصد باریدن ندارن. اره همون غرور لعنتی

باعث شده تا دوباره اب دهنمو با قدرت بیشتری قورت بدم و تند تند پلک بزنم. امشب دلم از خیلیا گرفت.

بار اول نبود اما این بار فکر می کنم دیگه جوش نخوره. نمی دونم چرا همه چون می بینن صدات در نمیاد

فکر می کنن تو دلت عروسیه. در حالی که غوغاست و ریختی تو خودت و صدات در نمیاد. به خاطر همین

تا یه موضوعی پیش میاد که تو توی اون نه سر پیاز و نه ته پیازی هر کی از راه میرسه برای اینکه اون

طرفو اروم کنه همه چیزو رو سرتو خراب می کنن و هر کدومشون یه لگد به شخصیتت میزنن. تازه اگه

صداتم در بیاد و چیزی بگی میگن بابا اون طرف داغونه برای خودش مشکل داره . مگه من مشکل ندارم ؟

مگه من واسه خودم درد ندارم؟ ای خدا تو که اون بالایی حداقل یکم هوامو داشته باش .

اشکال نداره. بذارید به همه بگم من قربونی میشم . هر چی می خواید بگید تا سبک بشید. منم خدایی

دارم.

خدایا کمکم کن تا اگه دلم بارونی شد چشام خیس نشن. ای خدا کمکم کن اگه یه روز کار از کار گذشت

و هوای بارونی دلم کار دست چشام داد اون روز بارون بگیره تا هیچ کس اشکامو نبینه. 

 ای خدا بازم خودت هوای مارو داشته باش.......................................................

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 0:25  توسط رهگذر | 
حتما همه ما تو زندگیمون رازهایی داریم که هیچ کس ازشون خبری نداره. حالا بسته به کوچیکی و

بزرگیشون ممکنه اونایی رو که کوچیک ترن به بعضیا که به نظرمون قابل اعتمادن بگیم. اما تا چه حد می

تونیم مطمین باشیم که جایی درز نمی کنه.

تا حالا کسی بهمون رازی گفته؟ چه قدر راز نگهدار بودیم؟

اما می خوام یه چیزی بگم اونم اینکه امروز رازی رو که سه ـ چهار سال پیش به یکی که واقعا بهش

اعتماد کرده بودم و گفته بودم از دهن کسی دیگه شنیدم. راستش هم عصبانی شدم هم خوشحال.

عصبانی چون این راز رو از دهن کس دیگه ای شنیدم . اما خوشحال شدم چون این یکی از کوچیکترین

رازای زندگیم بود و خدا رو شکر کردم که رازای بزرگ زندگیمو به کسی نگفتم.

حالا به نظر شما با این اوصاف چه کسی جز خدا راز نگه دار این موجود دو پاست.

از من می شنوید به کسی برای گفتن رازای بزرگ و مهم زندگیتون اعتماد نکنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:2  توسط رهگذر | 
امروز داشتم به این فکر می کردم که تا حالا چند بار دروغ گفتم؟ اگه هر کدوم از ما

بگیم که من اصلا تو عمرم دروغ نگفتم این خودش یه دروغه. قطعا تو زندگی هممون یه

لحظاتی بوده که مجبور به دروغ گفتن شدیم یا نه از روی اختیار دروغ گفتیم. کی می

دونه گناه دروغ چه قدره؟ یکی می گفت دروغ جزء گناهان کبیره است.راستش منم

تا حالا دروغ گفتم. هم از روی اختیار هم به اجبار. اما الان که بزرگتر شدم و نسبت به

چند سال پیش بیشتر می فهمم سعی می کنم دروغ نگم چون خیلی از دروغ بدم   

 اومده . به خاطر همینم وقتی یکی بهم دروغ میگه فکر می کنم در کل ادم

دروغگوییه .بذارید بگم چی شد که یه دفعه به فکر دروغ افتادم.امروز به یکی یه حرفی

زدم بعدش با خودم فکر کردم نکنه فکر کنه بهش دروغ گفتم در حالی که راستش رو

گفتم .اخه دوست ندارم کسیم در مورد من این فکرو کنه که ادم دروغگویی هستم.

خلاصه این شد که یاد دروغای خودم افتادم. حدود یک ماه پیش از روی اجبار چند تا

دروغ نسبتا بزرگ گفتم. البته بهم گفتن که این دروغ مصلحتیه. اما واقعا مصلحتی

بود؟ به خاطر کسی دروغ گفتم که خودش مصلحت خودش رو نمی دونه.تا چند روز به

خاطر اون چند تا دروغ خیلی عذاب وجدان داشتم. راستش الانم یادم میفته وجدانم

درد می گیره.(الانم دوباره درگیرش شدم. خدایا منو ببخش.)

خدایا ! منو به خاطر همه دروغای الکی و مصلحتیم ببخش و هیچ وقت منو در

شرایطی نذار که مجبور بشم دروغ بگم حتی مصلحتی. 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:57  توسط رهگذر | 
با خدا خیلی حرف دارم اما نمی دونم چی بگم؟ نمی دونم چه جوری بگم؟ مگه خدا از دل ما خبر نداره؟ پس لزومی نداره حتما به زبون اورد. شما چه جوری با خدا حرف میزنید؟ به نظر شما بهترین روش حرف زدن با خدا چیه؟

داشتم با خودم فکر می کردم که چه قدر ایمانم ضعیفه که نمی تونم با خدای خودم حرف بزنم.

اما یه چیزو تجربه کردم که هر وقت از زمین و زمان دلتون پر بود و خیلی داغون بودید خوندن قران خیلی می تونه کمک کنه.

دوست دارم بدونم شما با خدا چه جوری حرف می زنید؟ دوست دارم بدونم که من با خدا چه جوری  حرف بزنم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:11  توسط رهگذر | 
آی خدا دلگیرم ازت       آی زندگی سیرم ازت       آی زندگی میمیرم و

                               عمرمو میگیرم ازت

این غصه های لعنتی    ازخنده دورم می کنن     این نفسای بی هدف   

                             زنده به گورم می کنن 

چه لحظه های خوبیه       ثانیه های اخره           فرشته مردن من

                                منو از اینجا میبره 

آی خدا دلگیرم ازت        آی زندگی سیرم ازت     آی زندگی می میرم و

                                عمرمو میگیرم ازت

چرا چه راه تلخیه         تا رسیدن ته خط          وقت خلاصی از همست

                              آی دنیا بیزارم ازت

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 12:15  توسط رهگذر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من از این دنیا چی می خوام؟ دوتا صندلی چوبی که من و تو رو بشونه واسه گفتن خوبی . من از این دنیا چی می خوام؟ یه وجب زمین خالی همون قدر که یک اتاقک بشه خونه خیالی. من از این دنیا چی می خوام ؟ یه جعبه مداد رنگی بکشم رو تن دنیا رنگ خوبی و قشنگی. من از این دنیا چی می خوام ؟ دو تا بال برای پرواز برم تا روز تولد برسم به فصل اغاز. برم پیش بچه قویی که یه لقمه نون ندارن که یه شب با یه دل سیر چشاشو رو هم بذارن. بگم غصه ها سر اومد گریه بس که بهتر اومد گریه بس که بهتر اومد....

دل نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
همرهان
باغچه من 2
باغچه من
خودکار بی رنگ
مرا عهدیست باجانان
کعبه و بتخانه بهانست
ای نور چشم مستان در عین انتظارم
یک بنده یک خدا
گنجشک
در حضور عشق خدایی
اموزگاردیجیتال
سکوت
مادوتا
تنها نرو
دوستی
نظرکرده
شاعرتنها
11
خدا
شاهد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان